The video owner has disabled playback on external websites.
This video is no longer available on YouTube.
This video cannot be played right now.
Watch on YouTube
افتح أدوات التعلم بالذكاء الاصطناعي
سجّل للوصول إلى أدوات قوية تساعدك على التعلم أسرع من كل فيديو.
تاریکترین مرد تاریخ - حسن صباح و حشاشین - دنیای مخفی الموت
إحصائيات التعلم
مستوى CEFR
الصعوبة
الترجمة (520 مقاطع)
[موسیقی]
شیخ مخوف تاریخ حسن صباح و حشاشین
تو این ویدیو شما قراره زندگی عجیب و
باورنکردنی
مردی رو تماشا کنید که امپراتوریهای بزرگ
رو به زانو درآورد مردی عجیب که در دل
کوههای بلند ایران در قلعه الموت با
الهام از قرآن یه چیزی ساخت که حتی به ذهن
شیطان هم نمیرسید. وقتی این نقشه رو
بشنوید به گوشاتون باور نمیکنید و
کارهایی که فداییهایی که انگار به
موجودات ماورایی تبدیل شده بودن انجام
دادن هم جدا از این ماجراست. ارباب کوهها
حسن بن صباح. چای یا قهوت رو بردار و تکیه
بده. اگه آمادهای بریم سراغ داستان.
حدود ۱۰۰ سال پیش در قرن ۱۱دهم دنیای
اسلام از این سر تا اون سرش تکه پاره شده
بود. دولتها برای قدرت داشتن با هم
گلاویز بودن. مردمم دیگه حس عدانت و
حقیقتطلبیشون رو از دست داده بودن. تو
همین اوضاعه به هم ریخته تو شهر ری تو
ایران امروزی یه بچهای به دنیا اومد که
قرار بود یکی از ترسناکترین و
جنجالیترین آدمای تاریخ بشه. حسن صباح.
حسن صباح از همون بچگی با بقیه فرق داشت.
مغز پری داشت. انگار یه عمق عجیبی توی
فکرش بود که بچههای دیگه نمیفهمیدنش.
فقط به خوندن راضی نبود. هر چیزی که یاد
میگرفت رو زیر سؤال میبرد. انگار یه
آتیش تو وجودش بود که میخواست تهطوی همه
چیزو دربیاره. قرآن رو حفظ کرد. فقه و
کلام رو یاد گرفت ولی اینا براش کافی
نبود. اون میخواست علم رو مثل یک شمشیر
تیز کنه. هر خط و هر جمله یا براش یک کلید
بود یا یک زنجیر. این کنجکاوی دیوونه وارش
باعث شد بشه یکی از باهوشترین جوونای
دوره خودش. همین هوشش باعث شد با د تا
جوون دیگه آشنا بشه. یکی نظامالملک که
بعداً وزیر گندهای شد، یکی هم عمر خیام
که شد یکی از بزرگترین ستارهشناسان
تاریخ. این ۳ نفر با هم علمآموزی کردن
ولی کمکم راهشون از هم جدا شد. خیام عاشق
ستارهها شد. نظامک دنبال قدرت رفت. ولی
اما حسن چیکار کرد؟ اون دنبال حقیقت بود.
این جستجو حسن رو باطنیه آشنا کرد. باطنی
یه جور فلسفه بود که میگفتنیا فقط چیزی
که میبینی نیست. زیر هر آیهای قرآن یک
معنی عمیقتر قایم شده. حقیقتی که آدمای
معمولی نمیتونن بفهمنش. وقتی حسن این
چیزا رو شنید انگار دنیا دور سرش چرخید.
حس کرد جواب سؤایی که سالها تو سرش بود
رو پیدا کرده. ولی هنوز نمیدونست که این
دانش یک بار سنگینیه که هر کسی نمیتونه
تحملش کنه. دیدن چیزای پنهان هم یک نعمت
بود و هم یک مسئولیت بزرگ. حسن فکر میکرد
هرچی عمیقتر میره داره اوج میگیره ولی
خطر اصلی این بود که نمیدید داره به چی
تبدیل میشه. آیا این حکمت قراره ازش یک
راهنما بسازه یا یک زورگوی خودشیفته؟
چشماش دیگه فقط چیزای ظاهری رو نمیدید.
دنبال پنهان بود. این جستجو اونو کشوند به
قاهره به دربار خلافت فاطمی اونجا شیعه
اسماعیلی درس میدادن اصلاً سالها اونجا
آموزش دید ولی فقط بحث دین نبود تاکتیک
صبر مخفیکاری سازماندهی راههای نفوذ به
ذهن آدمها خراب کردن یه دولت از تو و همه
اینها رو یاد گرفت یه روز تصمیم گرفت که
اگه عدالت تو دنیا نیست باید خودش عدالت
رو درست کنه اونم با کسای ی که از سایهها
میان وقتی از قاهره برگشت دیگه یک آدم
معمولی نبود شد یه داعی یعنی کسی که دعوت
میکنه مأموریتش این بود که عقایدش رو
یواشکی به مردم بگه و اونا رو به سمت خودش
بکشه خب دوستان حالا قراره روشهایی که
حسن برای کشیدن آدما به سمت خودش استفاده
میکرد رو بشنوید که باورتون نمیشه دعوتای
حسن علنی نبود نه توی خیابون داد میزد نه
توی مسجد خطبه میخوند تو کاروانسرا تو
اتاق آقای مسافرخونه گوشه مغازهها با
پچپچ و یواشکی کارش رو میکرد. حسن یه
سازمان مخفی درست کرده بود. هدف اول حسن
صبا این بود که آدم جمع کنه. اونم نه هر
آدمی بلکه آدمای کلیدی تو دل دولت سلجوقی،
افسرای ارتش، منشیهای دربار، دستیارای
وزرا و قاضیهای دادگاه. تو دوره سلطان
ملک شاه حسن شروع کرد یواشکی آدمای حساس و
نقاط مهم دولت رو به سمت خودش بکشه.
آدمایی که از بیعدالتی شاکی بودن، کسایی
که از سیستم دلخور بودن یا از قدرت متنفر
بودن رو پیدا کرد و باهاشون حرف زد. از
اعتقاداتش گفت بهشون قول یه نظم جدید داد.
بعضیا به حرفا شیمان آوردن. بعضیا هم فقط
به دنبال یه راه برای خالی کردن خشمشون
بودن و حسن بهشون جهت داد. کمکم بدون هیچ
سر و صدایی آدماش تو دل دولت سلجوقی زیاد
شدن. نه شورشی نه جنگی فقط یواشکی یه روز
صبح که سلجوقیا بیدار شدن دیدم بعضی
دستورا دیگه از طرف سلطان نیست از طرف حسن
صباح داره اجرا میشه وقتی فهمیدن دیگه دیر
شده بود سلطان ملک شاه عصبانی گفت که این
حسن صباح کیه که داره آدمای منو میدزده
دیگه دوره پچپش تو خیابونا کاروانسرا و
مسافرخونهها تموم شده بود حسن صباح حالا
به یه پایگاه یک مرکز و یک خونه نیاز داشت
الترجمة الكاملة متاحة في مشغل الفيديو
تدرّب مع التمارين
أنشئ تمارين مفردات وقواعد وفهم من هذا الفيديو
التعليقات (0)
تسجيل الدخول للتعليقالوضع التفاعلي
اختبار
الإجابة الصحيحة:
فيديوهات ذات صلة
Evan Band - Alijenab I Live In Concert ( ایوان بند - عالیجناب )
Navid Zardi & Shanaz - KURDA
🥦 Farm Fresh: Broccoli Harvest, Pickling, and a Home-Cooked Dinner
🌶️ Traditional Lavash Bread: Baking Bread on a Barrel Over Wood Fire
Arash - Broken Angel ( Feat.Helena) ( Full English version lyrics )
ISA TV
اختبار
الإجابة الصحيحة:
تظهر الاختبارات أثناء مشاهدة الفيديو
نصيحة للحفظ
من هذا الفيديو
ابدأ تعلم اللغات مجاناً