صلب
تعریف
یعنی یه چیزی سفته، نرم نیست و راحت خم نمیشه.
adjectiveمثال
هذا الخشب صلب ومتين.
مثال
هذا الخشب صلب ومتين.
محتوای مرتبط
عبارات مرتبط
واژههای بیشتر body
كتف
A1به جایی میگن که دست به بدنت وصل میشه.
يمضغ
A1او غذا را به خوبی می جود تا به هضم آن کمک کند.
رقبة
A1گردن، بخشی از بدن که سر را به تنه متصل میکند.
حنجرة
A1حنجره بخشی از گلو است که تارهای صوتی در آن قرار دارند.
بضعف
A2او با ضعف صحبت کرد.
يتثاءب
A1خمیازه کشیدن: باز کردن دهان و کشیدن نفس عمیق به دلیل خستگی.
يبلع
A1بلعیدن: عبور دادن غذا یا مایعات از دهان به گلو و معده.
يهضم
A1بدن برای جذب مواد مغذی غذا را هضم میکند.
يسعل
A1سرفه کردن. خارج کردن ناگهانی هوا از ریهها با صدا.
يتألم
A1درد کشیدن یا رنج بردن.