نفوذ
تعریف
داشتن قدرت یا توانایی تأثیرگذاری روی کسی یا چیزی؛ مثل داشتن اقتدار است.
nounمثال
تمتلك هذه العائلة نفوذاً واسعاً في المنطقة.
مثال
تمتلك هذه العائلة نفوذاً واسعاً في المنطقة.
محتوای مرتبط
این کلمه در زبانهای دیگر
واژههای بیشتر politics
يتحاور
A1گفتگو کردن، دیالوگ برقرار کردن. تبادل نظر دوطرفه.
مجلس
A1شورا (مجلس) برای بحث در مورد قوانین جدید شهر تشکیل جلسه داد. مجلس سنتی یک مکان تجمع ضروری در فرهنگ عربی است.
شرعي
A1مطابق با قانون یا شرع. مشروع یا قانونی.
سِيَاسَة
B1سیاست هنر مدیریت جامعه است.
يفرض
A1تحمیل کردن / وضع کردن. مجبور کردن کسی به پذیرش یک قانون یا تصمیم.
دولياً
A1او در سطح بینالمللی برای یک شرکت بزرگ کار میکند.
تابع
A1تحت اقتدار یا کنترل دیگری.
يناقش
A1بحث کردن در مورد چیزی با دیگری.
تمثيل
B1بازیگری (در فیلم یا تئاتر)، یا نمایندگی (سیاسی یا دیپلماتیک)، یا نمایش (مانند نمودار). در هنر و سیاست کاربرد دارد.
ينتخب
A1انتخاب کردن (کسی) با رای دادن.