impression
تعریف
An idea, feeling, or opinion formed about something or someone, often visual.
nounمثال
J'ai eu une bonne impression de son travail.
مثال
J'ai eu une bonne impression de son travail.
محتوای مرتبط
آن را در متن یاد بگیرید
این کلمه در زبانهای دیگر
عبارات مرتبط
واژههای بیشتر colors
appliquer
A1مالیدن یا پخش کردن یک ماده (مانند رنگ یا کرم) روی یک سطح.
opaque
B1کدر؛ غیر شفاف.
transparent
A2شفاف؛ اجازه عبور نور را میدهد تا اشیاء پشت آن به وضوح دیده شوند.
primaire
B1مربوط به آنچه در ترتیب زمان، توسعه یا اهمیت در درجه اول قرار دارد. برای رنگهای اصلی، اولین مرحله آموزش، یا بخش اقتصادی تولیدکننده مواد خام استفاده میشود.
refléter
A1بازتاب دادن تصویر چیزی از طریق یک سطح صیقلی.
reproduire
A1برای ایجاد یک کپی دقیق از چیزی. تولید مثل هنگام صحبت در مورد موجودات زنده.
palette
A1پالت ابزاری است که نقاش برای ترکیب رنگها از آن استفاده میکند.
neutre
B1کسی که در یک دعوا طرف هیچکس را نمیگیرد.
satiné
B1Satin-like; having a smooth, lustrous surface.
écarlate
B1Having a brilliant red color with a tinge of orange; scarlet.