bortset
apart from or except
محتوای مرتبط
واژههای بیشتر general
afbryde
B1To stop something from continuing
afbøje
B2To deflect or turn aside.
afgørende
B1سرنوشتساز یا حیاتی. برای توصیف چیزی که نتیجه یک موقعیت را تعیین میکند استفاده میشود.
afholde
B2برگزاری یا میزبانی یک رویداد رسمی مانند جلسه یا انتخابات.
afhængig
B1Determined or decided by something else
afkorte
B2To shorten or reduce in length.
afmærke
B2علامتگذاری یا مشخص کردن یک مکان یا مسیر. 'مسیر پیادهروی با تابلوهای راهنما علامتگذاری شده است.'
afrunde
B2To conclude or make complete.
afslutte
B1to bring to an end
afsløre
B2فاش کردن یا آشکار کردن چیزی که مخفی بوده است. 'او بالاخره رازش را فاش کرد' و 'فردا از مجسمه پردهبرداری میشود.'