form
تعریف
shape
nounمحتوای مرتبط
آن را در متن یاد بگیرید
قواعد دستوری مرتبط
عبارات مرتبط
واژههای بیشتر art
male
A1مالیدن رنگ روی سطحی مانند دیوار یا بوم.
utforming
B1نحوه شکلگیری یا طراحی چیزی.
stygg
A2ugly
kunst
A2هنر شکلی از بیان خلاقانه انسانی است.
handling
B1Action or plot
serie
B1یک سریال تلویزیونی یا مجموعهای از اتفاقات مرتبط.
forfatte
B1To write or author
krim
B1Crime fiction or genre
tegne
A1کشیدن یک تصویر با مداد یا خودکار.
danse
A1to perform dance