राजा
تعریف
پادشاه
nounمثال
एक समय की बात है, एक राजा था।
مثال
एक समय की बात है, एक राजा था।
محتوای مرتبط
این کلمه در زبانهای دیگر
عبارات مرتبط
واژههای بیشتر society
त्योहार
A2واژه 'त्योहार' به معنای جشنواره یا جشن در زبان هندی است.
शामिल होना
A2پیوستن، شرکت کردن. مثال: او به تیم ما پیوست.
पुलिस
A1پلیس اداره دولتی است که نظم را حفظ کرده و از جرم جلوگیری می کند. در هندی، کلمه 'पुलिस' مونث است.
राजधानी
A2پایتخت یک کشور یا ایالت.
सरकार
A2دولت نهادی است که یک کشور را اداره می کند.
पुरुष
A1مرد تنها در خیابان تاریک قدم میزد.
नौजवान
A2جوان یا شخص تازه جوان. این کلمه ریشه فارسی دارد و به معنی فردی در سنین جوانی است.
कर्तव्य
A2وظیفه، تکلیف. 'این وظیفه من است.' (यह मेरा कर्तव्य है।) 'وظایف اخلاقی.' (नैतिक कर्तव्य।)
राज्य
A2'Rajya' به معنای ایالت یا پادشاهی است. هند از چندین ایالت تشکیل شده است.
आस्था
A2من ایمان عمیقی به خدا دارم.