لعب
تعریف
وقتی یه کاری رو برای تفریح انجام دادی، مثل یه بازی، از این فعل استفاده کن.
verbمثال
لعب الأطفال في الحديقة.
مثال
لعب الأطفال في الحديقة.
محتوای مرتبط
واژههای بیشتر sports
فَرِيق
A2گروهی از بازیکنان که یک طرف را در یک بازی تشکیل میدهند (تیم).
يركض
A1دویدن. حرکت سریع با پاها.
يلعب كرة القدم
A2او فوتبال بازی میکند. به معنای شرکت در مسابقه فوتبال است.
ألعب
A1من هر روز فوتبال بازی می کنم.
بطل
A1قهرمان یا پهلوان. همچنین شخصیت اصلی یک داستان است.
كُرَة
A2یک جسم کروی که در بازی ها و ورزش ها استفاده می شود. زمین نیز با استفاده از این کلمه کره نامیده می شود.
يمارس الرياضة
A2او برای سلامتی ورزش میکند.
سباحة
A2شنا به معنای حرکت در آب با استفاده از اعضای بدن است. این یک ورزش بسیار مفید و مفرح است.
يَلْعَب
A2بازی کردن. کودک با توپ بازی می کند. او نقش مهمی ایفا می کند.
كرة القدم
A2فوتبال. یک ورزش تیمی که با یک توپ گرد بازی می شود.