محرك
تعریف
این یه موتوره که با استفاده از انرژی، چیزا رو حرکت میده.
nounمحتوای مرتبط
این کلمه در زبانهای دیگر
قواعد دستوری مرتبط
واژههای بیشتر tools
يفك
A2باز کردن گره یا دمونتاژ کردن یک دستگاه. به معنای رها کردن چیزی است که بسته شده بود.
بدقة
B1با دقت یا به طور دقیق. هنرمند جزئیات چهره را با دقت فراوان نقاشی کرد.
يضبط
B1تنظیم کردن یا کنترل کردن چیزی بر اساس یک استاندارد.
آلي
A2به خودی خود و بدون کنترل مستقیم انسان کار می کند.
يثبت
A2ثابت کردن چیزی در یک مکان. نصب کردن نرمافزار.
يصمم
B1طراحی کردن، نقشه کشیدن. او مصمم است که به هدف خود برسد.
يتعطل
A2خراب شدن یا از کار افتادن. ماشین من در راه خراب شد.
يدوياً
B1به صورت دستی، با دست.
يفكك
B1قطعه قطعه کردن یک ماشین یا سازه.
مجرفة
A1بیل ابزاری است که برای کندن یا جابجایی مواد استفاده می شود.